X
تبلیغات
... زندگی سفر است - برگرفته

... زندگی سفر است

شروعی 2باره ...

 

 

آنچه شروع میدانیم ٬ خیلی وقتها پایان است ٬

به پایان رسیدن ٬ شروعی دوباره است .

پایان همان جایی ست که دوباره از آن شروع می کنیم .

 

                                                                                           تی سی الیوت

 

پ.ن برگرفته از کتاب آرکتایپها نوشته شینودا بولن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 20:1  توسط ساقی   | 

 

 

میگن هر کی رفیقش خوشگله ٬ بهشتیه …

 کوفتتون بشه که به خاطر من میرید بهشت !    

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 2:5  توسط ساقی   | 

جهنم

 

 

 

جهنم برای ما از روزی شروع میشه

که خداوند بینشی به ما میده

که از آنچه می تونستیم به آن تبدیل بشیم ٬

از آنچه که می تونستیم به آن برسیم ٬

از آنچه تلف کرده ایم ٬

و از همه آنچه می تونستیم انجام بدیم و ندادیم ٬

آگاه بشیم ...

  بد جهنمیه ٬ بــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ...   

 

 

                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 1:43  توسط ساقی   | 

 

 

 

تماشای رنگین کمان ٬

پاداش کسی ست که

تا قطره آخر باران را تحمل میکند !

 

                                                                       

 

 

                                                                                    بر گرفته

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 23:32  توسط ساقی   | 

 

 

شماهایی که
هر روز از صبح تا شب جانماز آب میکشید ...
بهشت مال شما !!!
حداقل مسیر جهنم رو به ما یاد بدید
گم نشیم
یه وقت سر از بهشت در بیاریم
دوباره ریختتون رو ببینیم !!!

 

 

 

پ.ن برگرفته ... یادم نمیاد از کجا !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 12:40  توسط ساقی   | 

!

 

 

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد .

بنابراین ، استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد،

 یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.

این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد !

سالها بعد استاد بزرگ درگذشت .

گربه هم مرد .

راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا

 اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند !

 

سال ها بعد

 

 استاد بزرگ دیگری

 

رساله ای درباره اهمیت بستن گربه به درخت در هنکام مراقبه نوشت !!!

 

 

 واقعا چقدر از کارای ما همین جوریه ؟!!    

 

 

 

 

پ . ن داستان بر گرفته از کتاب عمر کوتاه نیست ، ما کوتاهی میکنیم  نوشته مسعود لعلی  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 19:49  توسط ساقی   | 

 

 برابر ها را ببین !

 

 

دشمنانت = آموزگارانت

 

شکست هایت = فرزانگی ات

 

اشتباهاتت = کشفیات خوش اقبالانه ات

 

تعارض هایت = فرصت های رشدت

 

پایان های نا مطلوبت = سرآغاز های مطلوبت

 

خوشه های خشمت = دلیل بودنت

 

احساسات دردناکت = گواه افتخارامیزی برای انکه داری به احساساتت

 می پردازی

 

 

ادامه بده ! جایزه خوبی با انجام کار بالا خواهی گرفت ...

 

شروع می کنی در باره اینها کمتر به قاضی بروی ،

 

خشم ، ترس ، درد ، تعارض ها و سرخوردگی هایت .

 

نه تنها برای گذشته بلکه برای هر «چه در حال و اینده از راه رسد .

 

باید روز قضاوت نکردن را جشن بگیری ،

بعد سال قضاوت نکردن ، و سپس

 

 زندگی بدون قضاوت را .

 

در می یابی که وقتی با چشمانی خالی از قضاوت به زندگی و مردم بنگری نگاهی به پر نفوذی اشعه

ایکس پیدا می کنی که به تو اجازه می دهد از کنار بدی بگذری و مستقیم  به خوبی بنگری .

 

باید آرام بگیری و از سواری لذت ببری .

یاد آوری این مسئله که

 

" تو تنها کسی نیستی که در جاده پر دست انداز و پر پیچ و خم و

جنون انگیزی که زندگی نامیده میشود می رانی"

 

مفید است .

 

سر نوشت روی تو انگشت نگذاشته که فقط رنج ببری ، درد بکشی و دچار

 سرخوردگی شوی . همه انسان ها دردها و سرخوردگی های زیادی را

روی این سیاره خاکی تجربه می کنند .

 

و البته

 

نباید وجود سر خوردگی و شکست و درد و تعارض و سیاهی و شر را

در زندگی انکار کرد . آنها وجود دارند.

 

هر آینه ای زنگار خود را دارد ...

 

این جهان دو گانگی است : خوب و بد ، یین و یانک ، با کلسترول

و بی کلسترول ، پس همیشه باید آماده باشی !

 

 

 

 

پ . ن  بر گرفته از کتاب شاد باش لعنتی ! نوشته کارن سالمنسون  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 23:21  توسط ساقی   | 

عقاب

 

 

پسر کوچکی در جنگل راه میرفت و به آشیانه عقابی برخورد ،

تخمی از تخمهای عقاب را برداشت  با خود به مزرعه شان برد

و خنده کنان ان را زیر مرغ کرچی گذاشت

به زودی جوجه های مرغ سر از تخم درآوردند

در میان آنها جوجه عقابی ماده نیز به چم میخورد .

بچه عقاب با جوجه مرغها بزرگ شد ،

و تمامی عادت های جوجه مرغها را یاد گرفت .

اینکه : چطور مثله جوجه مرغها راه بود ، جیک جیک کند و دانه بخورد .

جوجه عقاب همه این کارها را میکرد .

با این حال و با تمام شور و شوقی که برای جوجه مرغ بودن نشان میداد 

 باز هم احساس میکرد انگار چیزی کم دارد.

نمی دانست که چیست و احساس میکرد که درونش خالی ست .

روزی  به بالای سرش نگاهی انداخت

و پرنده زیبایی را در حال پرواز در آسمان دید که آزادانه از میان ابرها می گذشت و اوج میگرفت .

گونه ای خوف و احساس غریب خویشاوندی وجودش را فرا گرفت .

دلش برای پرواز پر کشید

ناگهان وجودش جرقه ای زد

پاهایش را به هم زد و در کمال شگفتی به پرواز درآمد .

در این لحظه بود که دریافت درتمام این مدت چیزی بیش از جوجه مرغ در او بوده است .

او برای پرواز و ماوا ساختن در بلنداهایی که عقاب ها بر آن آشیانه میسازند ، به دنیا آمده بود .

 

به دلت مینشیند .

 

اغلب احساس میکنی عقابی هستی

که مثل جوجه مرغ زندگی میکنی .

یا با جوجه ای کار میکنی

یا با جوجه ای زندگی میکنی .

 

هر چند میدانی که عقاب ها موجودات بی باکی هستند

و جوجه مرغها موجوداتی ضعیف و ترسو .

 

و میدانی که اولین گام عقاب برای آنکه زندگی عقاب را زندگی کند ،

این است که با تمامی ترسهایش روبرو شود .

 

و اولین و بدترین ترس عقاب این است که :

اگر شروع به زندگی متفاوتی کنم ، دوستان جوجه مرغم چه فکری خواهند کرد ؟

 

و به این درس زندگی میرسی که :

 

هر کس باید روزی استقلال خود را اعلام کند ،

پس از آن سال مستقل خود را

در می یابی :

برای آن که همان کسی باشی که می خواهی باشی

و کاری را بکنی که میخواهی بکنی ،

باید اول به خودت احترام بذاری .

اما مسئله فقط به این خلاصه نمیشود ....

گل به شکل غریزی به طرف نور رشد میکند ،

عمرش را صرف این نگرانی نمیکند که نکند دیگران او را با

علف اشتباه بگیرند یا نکند در گرفتن نور خورشیر زیاده طلبی کند .

با فرزانگی و سادگی از غریزه اولیه گل بودن خود پیروی میکند

تا به بالاترین سطح گل بودن برسد .

 

به عکس ،  تو ، - و  مغز بسیار بسیار پر مشغله ات  - به شکلی برنامه ریزی شدی

که فقط فکر کنی  فکر کنی و فکر کنی

 

و در نتیجه چشم به غریزه های قلبی خود بسته ای

درست مثل آن عقاب در روزهای جوجه مرغ بودنش .

 

تنها وقتی آن عقاب زندگیش شروع به اوج گیری کرد

که سرانجام به ندای قلبش گوش داد ...

 

 

پ .ن برگرفته از کتاب شاد باش لعنتی ! نوشته کارن سالمنسون highly recommended

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 11:40  توسط ساقی   | 

راز

تو و تمام کسانی که دوستت بودند،

باهاشون کار کردی یا بهشون نزدیک شدی ،

سرشت انسانی خاص خود را دارید .

چون تو هم – درست مثل گیاهان – یکی از چیزهای طبیعت هستی .

و درست مثل یک گیاه تحت فرمان همان قوانین طبیعت هستی .

چیزی مثل این :

ما همه از آش جوشان دیگ طبیعت بیرون میایم .

به همین خاطر تو – همراه با دیگر همراهانت در آن دیگ ( مثل گیاهان و گل ها و موزها )

تحت فرمان همان قوانین طبیعت هستی .

این قوانین عبارتند از :

قانون بهار

قانون تابستان

قانون پاییز

قانون زمستان

تو برای شکستن این چهار قانون هر کاری توانستی کرده ای ...

اما آنها در شکستن تو موفق تر بوده اند .

برای مثال زمانهایی از سال ( هر سال ) به نظر می رسد زندگیت

" فصلی زمستانی " را می گذراند .

فصلی سرد و تاریک با حداقل رشد و باروری ،

مرحله ای که باعث می شود فکر کنی :

وای نه ،

تمام شد

زندگیم به اخر رسید

همه چیزهای خوب از دست رفته .

دنیا شیره ی جان ادم را می کشد .

و یک مرتبه ...

فصل زمستان سپری می شود و قانون بهار از راه می رسد

تا به رایگان تو را وارد مرحله ای کند

که سر شار از نو شدن ، رشد و روشنایی ست .

سپس فصل تابستانی دوران از راه می رسد و پس از آن فصل خزانی و در پی اش

زمستان ، بهار ، تابستان و ...

 

 

پ .ن برگرفته از کتاب شاد باش لعنتی ! نوشته کارن سالمنسون highly recommended

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 5:40  توسط ساقی   | 

درد

تو معصوم به دنیا می آیی.

بدون گناه ،

بدون شکر تصفیه شده ،

بدون کلسترول .

تو پاک و اصیل هستی .

بعد ناگهان ...

دق !!!

آره ، کتک می خوری .

محکم به پشتت می زنند .

بی انصافی است .

تو که کار بدی نکردی .

تو وقتی نداشتی کار بدی کنی .

فقط چند دقیقه از تولدت گذشته.

حتی وقت نداشتی نفس بکشی ، چه برسه به اینکه همسایه ای را گول بزنی یا ...

چرا؟

چرا تو ؟

چرا این همه درد ؟

هر چند فقط چند دقیقه از عمرت گذشته اما درسی فرا می گیری

یک درس بزرگ

درد وجود دارد

زندگی می تواند آزار دهنده باشد

خیلی زیاد

حتی وقتی بچه خوبی هستی،

ممکن است باز هم کتک بخوری .

بدون معذرت خواهی .

بدون توضیح .

خوب ، حداقل نه همان وقت

ولی زمان زیادی نخواهد گذشت که بالاخره می فهمی ...

دردی که گرفتی به نفعت بود .

اونطوری به تو یاد دادند نفس بکشی

و از تو دعوت کردند یه قلپ از مخلوط خوشمزه اکسیژن / نیتروژن را فرو ببری .

آن کتک برای زندگی تو لازم و ضروری بود .

شکی نیست که اگر این حرفها را همان موقع به تو می گفتند ،تو هنوز نمی توانستی آنها را با آن ذهن ساده اندیش کوچک بچه گانه ات بفهمی .

و این در مورد بخش بزرگی از دردی که در زندگی خواهی کشید ، صادق است .

اغلب باید یه کمی بزرگتر شوی تا بتوانی یه کم بیشتر بفهمی ...

 

پ .ن  برگرفته از کتاب شاد باش لعنتی ! نوشته کارن سالمنسون      Highly recommended



 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 3:36  توسط ساقی   | 

گل گفته

 

 

خدا عظیم نیست او عظمت است.

خدا مهربان نیست او مهربانی ست .

خدا عاشق نیست او عشق است .

و این عظمت و مهربانی توسط ما فرصت حضور می یابد

وقتی دست ناتوانی را میگیریم

و یا با عشقی خالصانه به حرفهای انسانی تنها و درمانده گوش می سپاریم

و گره از کار کسی می گشاییم

پروردگار مجال حضوربر زمین یافته است

جهان در انتظار ظهور همه ماست

کار خدا خلق انسان بود و رسالت انسان تجلی خداوند بر زمین

انسان نردبانی است که از طریق آن خداوند از فراز آسمان بر زمین گام می نهد...

                                                                                       مسعود لعلی

 

پ.ن.برگرفته از کتاب شما عظیم تر آنی هستید که می اندیشید ... مسعود لعلی  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 13:57  توسط ساقی   | 

و خدایی که در این نزدیکی ست...

خواب دیده بود در ساحل دریا در حال قدم زدن با خداست .

روبرو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیش به نمایش درآمد .

متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است . یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا !

وقتی آخرین صحنه از زندگیش به نمایش درآمد متوجه شد که خیلی از اوقات جزو سخت ترین و ناراحت کنننده ترین لحظات زندگی او بوده و این واقعا او را رنجاند .از خدا سوال کرد :

"خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود ولی متوجه شدم در بدترین شرایط زندگیم فقط یک رد پا وجود دارد .نمی فهمم چرا ؟ نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی ؟"

و خدا پاسخ داد:"فرزند عزیزم تو را دوست دارم هرگز تنهایت نگذاشتم زمانی که تو در آزمایش و رنج بودی فقط یک جای پا می دیدی و این درست زمانی بود که من تو را بر دوش گرفته بودم ...

 

پ.ن برگرفته از کتاب شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید .... مسعود لعلی   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 4:41  توسط ساقی   |